تپههای خاموش.چقدر این نام برای گیمرهای قدیمی خاطرهانگیز است. چقدر این شهر لعنتی را با جیمز ساندرلند و هیثر موریس بالا پایین کردیم و معما حل کردیم و دشمن کشتیم. چقدر با نسخه دو و سه این بازی افسرده شدیم و با موسیقی فوقالعادهاش عشق کردیم. موزیکهایی که در عین القای حس ترس از نظر هنری هم شاهکاری بینظیر بودند. کونامی بعد از ارائه ابرشاهکاری به نام Silent Hill 2 و عنوان عالی Silent Hill 3، کاملا روی ریل درستی افتاده بود و تصمیم شاید کمی عجولانه آنها برای عرضه
نسخه چهارم، اعتراض خاصی به خود ندید. به تدریج با لو رفتن اطلاعاتی از بازی کمی نگرانیها بیشتر شد; مثلا مشخص شد اصلا این بازی از اول قرار نبوده سایلنتهیل باشد و قرار بر عرضه یک IP جدید به نام Room 302 بود; به دلیل عدم رضایت سران کونامی قرار شد این بازی بخشی از پروژه سری Silent Hill بشود. حال با نقد و بررسی این بازی خاطرهانگیز و زیبا، Silent Hill 4، با شما هستیم.
داستان نقش حیاتی و به عنوان شاهرگ سری تپه خاموش عمل میکند. اگر داستان را از این سری بگیریم همهچیزش از بین میرود و با وجود عالی بودن همه المانهایش، هیچکدام بدون داستان معنایی ندارند و مانند گروه ارکستی میمانند که بدون رهبر به

نواختن و کار خودشان بدون هماهنگی مشغولاند. در سه نسخه اول شاهد یک داستان بینظیر بودیم و مسلما توقع زیادی هم از این بازی داشتیم. Silent Hill در شروع ناگهانی استاد است. در نسخه دوم بازی ما را ناگهان در کولهباری از مه انداخت تا برویم دنبال عشق زندگیمان، نسخه سوم کاراکتر کم سن و سالتری را در یک پارک ترسناک کنترل کنیم. نسخه چهارم، به محض شروع دری زنجیر شده را نشان میدهد تا شما را هل بدهد در فاجعهای که هنری در آن گیر افتاه
در حین تجربه دوباره بازی با خودم میگفتم: “چه بلایی سر خودت آوردی کونامی؟ مگر میشود یک استودیو از ساخت Silent Hill 4 برسد به Metal Gear Survive!!!!” تازه این را هم در نظر بگیرید که در آن زمان میگفتند نسخه چهارم شروع سقوط این سری بود! یعنی دیگر ببینید نسخه دوم و سوم این بازی چه بوده و کونامی چه ساخته که این بازی برای کونامی پسرفت محسوب میشده! باور کنید اگر همین الان همین بازی را بدون هیچ تغییر و ریمستر گرافیکی و بهبود گیمپلی بگذاریم در کنار بازیهای ترسناک
نسل هشتم، از بسیاری از آنها بهتر است; دیگر از نسخه دوم و سوم نگویم برایتان که مثلش نیامده و بعید است بیاید. یک نکته جالب هم برایتان بگویم که دیگر از کیفیت بازی و حتی همین نسخه چهارم که میگویند افت کرده و شروع سقوط بوده و این حرفها کاملا مطلع شوید و خیالتان راحت شود; به تازگی The Last Of Us Part II منتشر شد و خیلی از ما بازی کردیم و کیف کردیم، به قطعیت میتوانم بگویم یکی از معدود بازیهایی که میتواند در Dark بودن و فضای ناامیدکننده و دپرسکننده با این
ابرشاهکار نسل هشتم مقایسه شود و عرض اندام کند و از طرفی از لحاظ گرافیکی هم قابل تحمل باشد، همین Silent Hill 4 است. تاکید میکنم این بازی “اصلا و ابدا” مناسب همه نیست و هرکسی توان پردازش و درک این حجم از Dark بودن و ناامیدی را ندارد. Silent Hill 4 به معنای واقعی یک بازی سیاه، غمگین و نابودکننده روح است.
Silent Hill 4 داستان هنری تاوسند را روایت میکند. کسی که در شهر اشفیلد جنوبی ساکن در یک آپارتمان کوچک است و زندگی نرمالی دارد. از ۵ روز قبل از شروع اتفاقات بازی، هنری کابوسهایی دقیقا یکسان را میبیند و هربار با سردردهایی وحشتناک از خواب بیدار میشود. جالب آن که هر بار که بیدار میشود متوجه تغییراتی هرچند اندک در اتاقها میشود. در یک شب بعد از این کابوسها هنری از خواب میپرد، اما این بار شرایط فرق میکند. پنجرهها باز نمیشود، تلفن قطع شده، کسی صدایش را
نمیشنود و از همه عجیبتر در آپارتمانش از داخل زنجیر شده است و عملا در اتاقش زندانی است. هرچند وقت یکبار، تلفنی که حتی سیمش هم وصل نیست زنگ میخورد و صداهای عجیبی میشنود. حال اوست که باید به دنبال راهی برای فرار از این کابوس و شکستن حبس خانگیاش باشد.

Silent Hill 4 داستان هنری تاوسند را روایت میکند. کسی که در شهر اشفیلد جنوبی ساکن در یک آپارتمان کوچک است و زندگی نرمالی دارد. از ۵ روز قبل از شروع اتفاقات بازی، هنری کابوسهایی دقیقا یکسان را میبیند و هربار با سردردهایی وحشتناک از
خواب بیدار میشود. جالب آن که هر بار که بیدار میشود متوجه تغییراتی هرچند اندک در اتاقها میشود. در یک شب بعد از این کابوسها هنری از خواب میپرد، اما این بار شرایط فرق میکند. پنجرهها باز نمیشود، تلفن قطع شده، کسی صدایش را نمیشنود و از همه عجیبتر در آپارتمانش از داخل زنجیر شده است و عملا در اتاقش زندانی است.
چیز بیشتری از داستان نمیگویم و همین هم که گفتم برای خالی نماندن عریضه و آشنایی شما عزیزان با داستان کلی بود. داستان اصلی و ربطش به “تپه خاموش” لعنتی خیلی پیچیدهتر و زیباتر و سیاهتر است. شخصیتپردازی هنری، نه به اندازه جیمز یا هیثر، اما قابل قبول است و در گذرهایی به خوبی با شخصیت نه چندان پیچیده او آشنا میشویم. شاید این مورد چندان به مذاق طرفداران خوش نیاید اما در این نسخه بیش از آن که به شخصیتپردازی پروتاگونیست توجه شده باشد، به شخصیتپردازی
همه چیز و همه کس در این بازی افسرده است. این را تا بازی نکنید باورتان نمیشود. اگر در Last Of Us Part II در اوایل بازی در جکسون یا حتی در نسخههای قبلی این سری در Safe Roomها کمی آرامش و موسیقی آرام بر بازی حاکم بود و استراحت میکردید، در این بازی حتی در آن اندک مقدار هم آرامش و خوشی نیست و از ابتدا تا انتها همهچیز سیاه است. واقعا اگر مشکل روحی دارید یا حوصله سر و کله زدن با دنیایی افسرده را ندارید از این بازی دوری کنید. رنگبندیها حتی در خانه هنری هم تیره و
تاریک است و اصلا خبری از رنگهای شاد نیست. رنگ وسایل خانه، محیطها، منوی بازی، Inventory و هرچیز که فکرش را بکنید تیره و تاریک و سیاه است. حتی اگر موسیقی بازی هم قابل دیدن بود، رنگش سیاه بود. موسیقی بازی با روحتان بازی میکند و آنقدر عالی است که حتی اگر نخواهید در بازی غرقتان میکند.

یمپلی بازی همچنان تمرکز اصلیاش بر روی ترس است. آنقدر ترس به خوبی در بازی پیاده شده که حتی در مواقعی که هوا روشن است هم میترسید! یعنی بازی آنقدر تاریک است که روز و شب ندارد و در هر لحظه شما را میترساند و دریغ از آن که در روز کمی حال و هوای بهتری به شما دست بدهد. این جا سایلنت هیل است و شوخی ندارد. اگر وارد این دنیا شدی یعنی برای مواجهه با تاریکی کامل آمادگی داری. در غیر این صورت عطای بازی را به لقایش ببخش و همچون شاهکاری چون TLOU Part II آن را
تجربه نکن. در این نسخه البته تمرکز بر مبارزات بیشتر شده و این بار کمتر از دو نسخه قبل میتوانید از دست دشمنان فرار کنید و دشمنان خیلی سرسخت هستند. این سرسختی در مورد سگها بیشتر صدق میکند و محکوم به کشتنشان هستید. آن چیز که در مورد این سگها توی ذوق میزند، صدای آنهاست که اصلا کیفیت خوبی ندارد; به خصوص در هنگام مرگ که بیشتر صدای گربه مرده میدهند تا سگ.
لول دیزاین، دشمنان و معماهای بازی هر سه در سطح بسیار خوبی قرار دارند. این سه اصلا موضوعات جدایی نیستند و به خوبی مانند یک مثلث به هم مرتبط باهم همکاری میکنند و یک تجربه زیبا را برای شما خلق میکنند. طراحی مراحل واقعا خوب هستند و تنوع خوبی در آنها دیده میشوند. مهمتر آن که این محیطها، مراحل و ماموریتها همگی در خدمت کامل داستان، اتمسفر و هدف اصلی داستان هستند و هیچ چیز نامربوطی در بازی وجود ندارد. دشمنان تنوع خوبی دارند و ارواح که نوع جدیدی از
دشمنان در جهان سایلنتهیل محسوب میشوند واقعا خلاقانه و وحشتآور هستند. بسیاری از آنها اصلا قصد آزار شما را ندارند اما صرفا همین که در محیط پرسه میزنند و پشت سرتان میآیند، مو را به تنتان سیخ میکند. باسفایتها هم مثل همیشه چالش برانگیز هستند; با این تفاوت که اکشن بازی در مبارزات با باسها بیشتر شده و باید حسابی روی ذخیره مهمات و حرکاتتان در مبارزات تمرکز کنید و دیگر فقط با شلیک خالی نمیتوانید آنها را شکست دهید.

گیمپلی بازی همچنان تمرکز اصلیاش بر روی ترس است. آنقدر ترس به خوبی در بازی پیاده شده که حتی در مواقعی که هوا روشن است هم میترسید! یعنی بازی آنقدر تاریک است که روز و شب ندارد و در هر لحظه شما را میترساند و دریغ از آن که در
روز کمی حال و هوای بهتری به شما دست بدهد. این جا سایلنت هیل است و شوخی ندارد. اگر وارد این دنیا شدی یعنی برای مواجهه با تاریکی کامل آمادگی نداری. در غیر این صورت عطای بازی را به لقایش ببخش و همچون شاهکاری چون TLOU Part II آن را تجربه نکن. در این نسخه البته تمرکز بر مبارزات بیشتر شده و این بار کمتر از دو نسخه قبل میتوانید از دست دشمنان فرار کنید و دشمنان خیلی سرسخت هستند
معماها تعدادشان کمتر شده اما بسیار با کیفیت هستند. شما در بازی بین جهان بیرون و آپارتمانتان مداما سوییچ میکنید. خانه شما به منزله یک مکان امن است و میتوانید در آن بازی خود را ذخیره کنید، سلامتی را بازگردانید و داستان را پیش ببرید. بازی
حتی در مکان امنش هم مرموزیت خود را حفظ میکند و همه چیز در آن به ذخیره بازی و سلامتی منتهی نمیشود، بلکه باید در بسیاری اوقات از محیط خارج به آپارتمان سوییچ کنید تا شاهد اتفاقات داستانی جدیدی باشید و بازی را پیش ببرید یا حتی معمایی را در همان آپارتمان حل کنید! زاویه دید شما در آپارتمان اول شخص است که ایده بسیار خوب و جدیدی بوده و کاملا جواب داده است.
متاسفانه در نیمه دوم بازی، شاهد روند نسبتا ثابتی در پیشبرد داستان هستیم و به خصوص مبارزات بازی روند تکراری به خود میگیرند. هرچند این مساله اگر بازی را روی درجه سختی Hard بازی کنید کمتر به چشم میآیند; در آن صورت آنقدر درگیر بقا
هستید که کمتر متوجه این موضوع میشوید. در همینجا لازم است بگویم برای بار اول به هیچ عنوان بازی را بالاتر از درجه سختی متوسط بازی نکنید که شدیدا دلسرد میشوید. لطفا در تجربه اول این بازی داستانی زیبا خودتان را کنترل کنید و هرچقدر هم حرفهای هستید به همان Normal راضی شوید. در ابتدای بازی هم صبور باشید. کمی روند شروع اتفاقات اصلی کند است.


کیفیت تکسچرها و کیفیت بصری بازی در مقایسه با زمان انتشاز خود و پلتفرم PS2 “محشر” هستند. گرافیک بازی به صورت کلی تفاوت چندانی با بازیهای ابتدایی نسل هفتم ندارد و اگر همین امروز هم بازی را تجربه کنید، کاملا گرافیک قابل قبول و قابل تحملی دارد و ابدا زننده نیست. جالب است بدانید این موضوع حتی در مورد نسخه دوم بازی هم صدق میکند و به جز نسخه اول که دیگر خیلی گرافیک قدیمی و تقریبا غیر قابل تحملی دارد، بقیه نسخههای این سری کاملا قابل تجربه و لذت بردن برای گیمرهای امروزی هستند
