باز یک اثر جاه طلبانه دیگر از آقای David Cage، یک عنوان داستان محور، یک پیوند عمیق بین صنعت سینما و بازی. Beyond: Two Souls مانند عناوین قبلی استودیوی Quantic Dream است، به همان سبک، با همان محتوا، یک درام تعاملی با رویکرد غیر متعارف برای داستان گویی که هدف اصلیش به چالش کشیدن ذهنیات مخاطبش است. پس اگر این سبک خاص از بازیهای را به رسمیت نمیشناسید (!)، این بازی هیچ جذابیتی برای شما ندارد، اما اگر طرفدار ساختههای قبلی آقای Cage هستید، خود را برای داستانی ماورایی آماده کنید…
داستان Beyond بر خلاف دیگر بازیهای دیوید عامهپسند نیست. کلا موضوع ماورا و دنیای بعد از مرگ و جهان دیگر غیر از جهان خودمان چندان موضوع دلچسبی برای عامه مردم نیست; اما طرفداران خودش هم دارد. این که برای این بازی چنین موضوعی انتخاب شده اصلا اشکالی ندارد، اما میدانید مشکل چیست؟
مشکل این است که نویسنده بازی که خود کیج میباشد، مدام میخواهد مواردی از جهان دیگر را به ما دیکته کند. یعنی Beyond برای یک موضوع نسبتا مبهم چندین و چند فکت صادر میکند و قاطعانه هم بر آن اصرار دارد. مسلما کسی نمیداند جهان دیگر واضحا چگونه است و این کیج بهتر بود صرفا با کنار هم گذاشتن چند مورد در مورد جهان دیگر قضاوت نهایی را بر عهدهی خود گیمر میگذاشت، اما در Beyond اصلا از این خبرها نیست و اینگونه به شما القا میشود که هر چیز که نویسنده فکر میکند
قطعا و کاملا درست است و جهان بعد از مرگ فقط و فقط همینگونه خواهد بود و امکان ندارد شکل دیگری داشته باشد. در ادامه در مورد پایانبندی بازی بیشتر توضیح خواهیم داد.
بعد از این که جودی وارد سازمان سیا میشود، آموزشهای لازم را به صورت شبانهروزی میبیند و تمام روزش را در پایگاه آموزشی سازمان میگذراند. بعد از مدتی متوجه میشود به Ryan که مربی آموزشی اوست علاقه دارد و در ادامه هم میفهمد این علاقه دو طرفه است.
زمانی که جودی آموزشها را میبینید به یک ماموریت بسیار سخت برای کشتن یک تروریست در خاورمیانه فرستاده میشود; متاسفانه جودی بعد از کشتن این تروریست میفهمد که این فرد اصلا تروریست نبوده بلکه یک کاندیدای رئیس جمهوری صلح طلب بوده که میخواسته کشورش را از زیر دست آمریکا خارج کند و استقلال پیدا کند که جودی با کشتن او و تمام دولتمردانش خط بطلانی بر این آرزوی مردم کشور میکشد. در این لحظه جودی با رایان درگیر شده و از هلیکوپتر بیرون میپرد و از
همینجاست که جودی هولمز ۲۰ ساله مورد تعقیب پلیسهای تمام کشور قرار میگیرد! بعد از این که جودی دو بار از عزیزانش جدا شد، حالا نوبت آن بود که کسی که او را عاشقانه دوست داشت از او به عنوان ظعمه و ابزار برای پیشروی اهداف سازمان استفاده کند و هیچ اهمیتی برای او قائل نباشد. چیزی که شاید هضمش برای جودی از جداییهای قبلی سختتر هم بود.
در Beyond تقریبا همهچیز خوب پیش میرود. حتی حفرات اندک داستانی که در روایات خطی قبلی کیج هم وجود داشت، با وجود روایت متفاوت Beyond دیگر به چشم نمیخورند و لحظه به لحظهی اتفاقات مهم برای مخاظب به تصویر کشیده میشود تا هیچ ابهامی برای شما باقی نماند. داستان آن قدر هنرمندانه روایت میشود که در اواسط بازی بیشتر از آن که ابهاماتی مانند هویت آیدن برایتان اهمیت داشته باشد، سرنوشت جودی و دغدغههای او برای فرار از پلیس و زنده ماندنش برایتان مهم است.
یکی ازدلیل های باورپذیر بودن شخصیت جودی ، نقش آفرینی بینظیر و تأثیرگذار بازیگر معروف هالیوود، Ellen Page است که با بازی و صداپیشگی عالیش، به شخصیت جودی روح بخشیده است. البته شخصیت پردازی خوب در Beyond منحصر به شخصیت Jodie Holmes نیست و شخصیتهای دیگر مانند Nathan (با نقش آفرینی Willem Dafoe) و Cole (با بازی Kadeem Hardison) و … هر کدام با توجه به نقششان در داستان بازی پرداخت بسیار خوبی دارند.
بعید میدانم همذات پنداری موجود در Beyond در عنوان دیگری هم پیدا شود. فکر نمیکنم کسی باشد که با اعماق وجودش داستان Beyond و مشکلات جودی را در حین بازی درک کرده باشد و در قسمت Homeless بازی اشک در چشمانش حلقه نزند یا بغض نکند. Homeless اوج بدبختیهای جودی است. نقطه آخر زندگی سیاه یک فرد است.
Homeless سیاهترین حالتی است که ممکن است در زندگی یک فرد پدید بیاید. بدون خانه، بدون تکیهگاه و تنها، بدون پول و بدون حتی یک دوست! جودی فراری از دست پلیس تنها و بیخانمان در برفها راه میرود و کوچکترین امیدی به دقیقه بعد هم ندارد، چه برسد به فردا و فرداها.
با چند نفر مثل خودش آشنا میشود و در همانجا چندین فرصت خودکشی به دست میاورد که آیدن جلویش را میگیرد. چودی کاملا بریده است، از عزیزانش دو بار جدا شده، عشقش به مانند یک ابزار سازمانی به او نگاه میکرده و به غیر از همین دو سه بی خانمانی که تازه با آنها آشنا شده هیچکس را هم ندارد. یکی از افراد بی خانمان، زنی حامله به نام Tuesday است که نامزدش او را رها کرده و تنهاست. فرزندی که او در ادامه با کمک جودی به دنیا میآورد نقش اساسی را در پایان بندی بازی خواهد داشت.
در ادامه چودی به کمک Cole هویت مادرش را میفهمد. او میفهمد مادرش وقتی او را به دنیا آورده به دلیلی نامعلوم با تزریق یک مادهی بیهوش کننده به یک کمای همیشگی رفته و حالا هم در یک بیمارستان روانی بستری است. جودی به دیدنش میرود و به کمک آیدن متوجه میشود مادرش در یک برزخ گیر کرده و خواهان مرگ است. بعد از بیرون آمدن از مرکز روانی با همکاری کول، جئدی دستگیر میشود و نزد ارتش میرود. در آنجا داوکینز را میبیند که با ارتش کار میکند و در مورد پروژهای خاص با او حرف میزند.
یکی از فرماندهان بالا مقام ارتش به جودی میگوید کشوری دیگر راه ارتباطی با جهان ماورا را پیدا کرده و قصد دارد موجودات آن که Entities نام دارند را به جهان ما آزاد کنند که در این صورت مرگ و میر جهانی اتفاق خواهد افتاد چون در بخش Condencer دیدیم که آزاد شدن Entity ها از Infraworld چه عاقبت شومی را در پی خواهد داشت. او به جودی قول میدهد در صورت تخریب فعالیتهای یک پایگاه مخصوص در این کشور دیگر تحت تعقیب CIA و پلیس نخواهد بود و آزادی کامل به او اعطا خواهد شد.
جودی با یک تیم متشکل از ۳ مامور حرفهای از سازمان CIA به آن کشور اعزام میشوند که در نهایت گیر میافتند و Ryan که عشق قدیمی جودی است به همراه جودی مورد سنگینترین شکنجهها قرار میگیرند. اما در نهایت جودی موفق میشود Field را نابود کند و منبعی که در آن Entityها بودند از بین میرود و ماموریت انجام میشود.
بزرگترین سورپرایز بازی بعد از ماموریت و بازگشت جودی و هم تیمیهایش است; جایی که او داوکینز را میبیند و پاسپورت تغییر هویتش را از او میگیرد. داوکینز بعد از خوش و بش با جودی رازی بزرگ را برای جودی برملا میکند. ۱۳ سال پیش و زمانی که جودی فقط ۱۰ سال داشت، دختر و همسر داوکینز طی یک تصادف جانشان را از دست میدهند.
داوکینز که به غیر از خانوادهاش و جودی کسی را نداشت هیچگاه نتوانست با مرگ آنها کنار بیاید، پس تصمیم گرقت با همکاری با ارتش راه ارتباطی با Infraworld را پیدا کند تا با ارواح جهان دیگر ارتباط برقرار کند. اما سورپرایز داوکینز فقط این نیست و جودی وقتی روح خانوادهی داوکینز را میبیند متوجه میشود که آنها در عذاب هستند و در واقع Nathan تنها با آنها ارتباط ندارد بلکه آنها را در مکانی بین جهان ما و جهان ماورا گیر انداخته و مانع رفتن روح آنها به Infraworld میشود!
جودی بعد از بیرون آمدن از دفتر داوکینز خود را در حالتی که دست و پایش بسته شده و چند سرم هم به او وصل است میبیند و فرمانده به او میگوید ما نمیتوانیم به تو اجازه رفتن بدهیم و در عین حال نمیتوانیم تو را هم بکشیم، پس بهترین کار این است که تو را به یک کمای دائم ببریم! درست مثل مادرت. در این جاست که جودی متوجه میشود مادرش هم به دلیلی شبیه خودش به یک کمای همیشگی رفته و در برزخ گیر افتاده است. آیدن مثل همیشه به کمک چودی میآید و با خبر کردن Ryan و Cole جودی را از رفتن به یک کمای دائم نجات میدهد.
قبل از رسیدن کول و رایان به جودی داوکینز نزد جودی میآید و میگوید Field را غیرفعال کرده تا جهان مرگ با جهان زندگی در هم آمیخته شود و Entityها در کنار انسانها زندگی کنند! جودی که میداند این کار چه فاجعه مرگباری را در پی خواهد داشت بعد از نجات یافتنش موضوع را به کول و رایان میگوید و به دنبال فعال کردن مجدد Field میروند. منبع موجود در پایگاه دیگر کار نمیکند و کول به جودی میگوید باید منبع اصلی که در مکانی بسیار خطرناک و مرگبار قرار دارد را فعال کنند که به آن اصطلاحا Black Sun میگویند.
جودی، رایان و کول به سمت Black Sun میروند که در مسیر، کول توسط Entityهای آزاد شده مصدوم میشود و قادر به ادامه راه نیست. چودی و رایان به مسیر ادامه میدهند و در اینجا با یکی از جالبترین سکانسهای بازی روبه رو میشویم. بعد از ورود به منطقهای که Black Sun در آن قرار دارد، با انواع ارواح روبه رو میشویم که هر یک جملهای را میگویند که در واقع حسرتهایشان در جهان ما را بیان میکند. یکی میگوید کاش به او میگفتم دوستش دارم! یکی میگوید کاش انقدر به او دروغ نمیگفتم، دیگری میگوید کاش هیچوقت همسرم را اذیت نمیکردم.
دیوید کیج هیچگاه حرفش را مستقیم بیان نمیکند. همانطور که در فارنهایت با گرفتن صلیب از مارکوس روحیه مثبت میگرفتید، و به نوعی مثبت بودن اعتقادات مذهبی را بیان میکرد، در اینجا هم با دیالوگ چند NPC شاید حسرتهای خیلی از انسانهای جهان ما را در زندگی خود بیان میکند. یا اصلا چرا راه دور برویم؟ شاید هم حسرتهای خود مایی که Beyond را بازی میکنیم را بیان میکند. مگر نه؟
در راه رسیدن به Black Sun، نیتن را میبینیم که جودی را تهدبد میکند در صورت فعال کردن Field او را میکشد که جودی توحهی نکرده و راهش را ادامه میدهد. نیتن خودش را میکشد و سریعا به همسر و فرزندش میپیوندد( که البته همین مورد هم مانند تمامی چیزهایی که در پایان بازی وجود دارد با چیزی که در قرآن و انجیل در مورد جهان دیگر گفته شده در تضاد است) در نهایت جودی موفق میشود به Black Sun برسد.
در اینجا بزرگترین راز بازی برملا میشود: مادر جودی در هنگام زایمان دو فرزند به دنیا آورده که دو قلو بودهاند، جودی و یک پسر مرده.
پسر مرده همان آیدن است که در تمام زندگی جودی با او همراه بوده. در واقع آیدن روح برادر مردهی جودی است که با او همراه شده و در تمام لحظات زندگیاش با او همراه است. لحظهی برملا شدن این راز جزو احساسیترین و بهترین لحظات دنیای گیم است.
عشق پاک بین خواهر و برادر در این صحنه موج میزند و فکر نمیکنم لحظهای که آیدن به شکل یک انسان روبه روی جودی قرار میگیرد و دستش را سمت خواهرش دراز میکند، بتوانید یا توانسته باشید جلوی بغض یا گزیه خود را گرفته باشید. این سکانس شاهکار محض و اوج توانایی یک کارگردان در ایجاد یک سکانس به یادماندنی و ماندگار است. کاری که فکر نمیکنم از دست کارگردان و نویسندهای جز دیوید کیج براید.
اما میرسیم به پایان بازی. پایان بازی متاسفانه ایرادات غیرقابل چشم پوشی دارد که حتی ممکن است به تجربه کلی بازی هم لطمه بزند. پایان بازی به طور کلبی به دو قسمت زندگی و ماورا تقسیم میشود که با انتخاب هر یک از این دو و با توجه به افرادی که در طول بازی زنده نگه داشتهاید، Endingهای مختلفی خواهید دید.
در صورت انتخاب Beyond دو Ending ممکن است برایتان پیش بیاید; اگر همه افراد ممکن در طول بازی را زنده نگه داشته باشید، علاوه بر سرنوشت خودتان و نمایش جهان دیگر سرنوشت آنها را هم خواهید دید. اما مهمترین قسمت این پایان، نمایش و توصیف جهان دیگر یا آخرت است که جودی در مورد جهان ماورا میگوید:
اینجا یک جهان دیگر در اطراف ماست. جهانی پر از کوه و رودخانه و آبشار. هیچ خدا(!) یا شیطانی در اینجا نیست. بهشت و جهنمی هم وجود ندارد. اینجا فقط مکانی است برای ادامه زندگی بعد از مرگمان. روح من مدام آن را جست و چو میکند و من تاکنون فقط قطعهای از آن را دبدهام. من در اینجا میتوانم همهجا و در عین حال هیچجا باشم.منتوانم خودم را به هیچ تبدیل کنم و دوباره کامل شوم. من میتوانم روحم را با دیگران یکی ادغام کنم یا تنهاتر از زمانی باشم که هیچ انسانی تابه حال نبوده است. همه اینها در اینجا تنها با نیروی انگیزه من ممکن است.
جالب بود نه ولی ما در اینجا متوجه میشوید( اگر تا به حال متوجه آن نشده باشید) که انتخابهای شما در طول بازی به جز انتخابهایی که به مرگ و زندگی Ryan ختم میشده هیچ تغییر اساسی در پایانبندیهای بازی نداشته است. در بازی که ۷۰ درصد کاری که گیمر انجام میدهد انتخاب کردن است چنین سهل انگاری از طرف کارگردان به هیچ وجه قابل قبول نیست.
انتخابها باید مهم باشند مثل Heavy Rain و Detroit و این مورد ضعف بزرگ و نابخشودنی Beyond: Two Souls است. در این Ending میتوانید زندگی با رایان، زوئی( دختر Tuesday زن بیخانمان قسمت Homeless)، Jay( یک پسر روستایی) و یا تنها را انتخاب کند. زوئی مانند جودی از بچگی به همراه بک روح بوده و با دنیای ارواح میتواند ارتباط برقرار کند. بازی در مورد زوئی چیز بیشتری را به اطلاع گیمر نمیرساند.
در نهایت در صورت زندگی با هر یک از این افراد با Apocalypse یا اخر الزمان روبه رو میشویم که جودی در Epilogue بازی در مورد اتفاق افتادن آن حرف میزند و این که او یا زوئی تنها کسانی هستند که توانایی مقابله با آن را دارند. مورد دیگری که قابل توجه است کم شدن اعتقادات مذهبی دیوید کیج نسبت به Fahrenheit است. در آنجا لوکاس با گرفتن صلیب انرژی مثبت گرفته و مارکوس به دلیل مذهبی بودنش زندگی بسیار خوب و آرامی هم دارد اما در Beyond وجود خدا و شیطان و بهشت و جهنم به کلی زیر سوال میرود!
Beyond: Two Soulsبازی خوبی است و نمره قبولی میگیرد اما نسبت به Heavy Rain یک قدم رو به عقب است. انتخابهای بی تاثیر و پایانبندی ضعیف در صورت انتخاب Beyond، مهمترین ضعفهای بازی است. Beyond ضعف فارنهایت یعنی انتخابهای بیتاثیر را مجددا تکرار کرد و نقطه ضعف Heavy Rain یعنی پوشاندن حفرات داستانی را کاملا جبران کرد. از دیگر تمایزات این بازی نسبت به دیگر آثار این کارگزدان توجه بیشتر بر پیشروی بازی توسط گیمر میباشد.
در دو مرحله The Mission و Haunted شما مانند بازیهای Third Person-Shooter کاملا کنترل جودی را در اختیار دارید و حتی باید کارهایی مانند کاورگیری،تیراندازی و موتورسواری را انجام دهید که خود میتواند مقدمهای بر پیچیدهتر شدن گیمپلی بازیهای این کارگردان باشد. بزرگترین نقطه قوتبازی هم بدون شک ایجاد همذات پنداری بسیار عالی بین گیمر و جودی است که گویی به جای او زندگی میکنید و این سختیها را میکشید که در جهان بازیهای امروز کاملا نایاب است.
ممنون که تا آخر خوندی موفق باشی^_^